۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

روایات ماخ

گنجشک چیغسی فـروخفـتـه را به­شاخ
بـیـدار کن به­غـولـکِ بـاز و کشِ فراخ
تـا بشـکـند سکـوتِ دمِ احتـضارِ باغ
تـا سـرو کـاشـمـر نـزنـد، زاد وادلاخ
کز این سکوت پهنه­ی گردون گرفته شرم
وز این رکود آتش مـا شـد ز شاخِ تاخ
تاکی فـرو به­غـم بود از کوفه تا به­کوف
راحـت چرا رمیده ز هر کوخه تا به­کاخ
شاهین به­سیر، سَهره ا­سیر، سار در سفر
گستاخ گشته کرگس وادی؛ ز راخ، آخ!
شـور چغـوک جِتـکَه دهـد باز را مگر
رسـوا شود عـقابِ برافگنده طوقِ ماخ
تا باز هلـهـله فتد از کرز تا به کوشک
تـا باز ولـوله فـتد از فـرزه تـا تـواخ
سـم سـتـور تـو فـگـنـد بـاز زلـزله
از خانـقاه و خیـبر و از بلخ و شادیاخ
گوید حکایت از تـو ز نـو باز شهرزاد
گردد حمـاسه­ی تو روایاتِ شـاذِ ماخ

پنجشنبه 26 جدی 1387/ 15 جنوری 2009م

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر